×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

آزاد 66

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند روزیست که هر دم به تو می اندیشــــم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلـــــور

به همان سایه همان وهم همان تصویری

که سراغش ز غزلــــهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی ان شیوه ی فهماندن منظور به هـــــــم

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایـی تــــــــــــــو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخن های تو با لحجه شیریــــــــن سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول نـــــــام کسی ورد زبانـــــــــم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیــــــدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

می شود یک شبـــه پی برد به دلــــــدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

بر ســـــــر روح من افتـــــاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیــــدار من است

یک نفر سبزه چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویــش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کســـــــــــــــــی ورد زبانم شده است

ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبحه هر شبه تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیـــــــسـت؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکــــــــار مکوش

آری آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود

آن الفبـــــــــــــــــا که همه ورد زبانم شده بــود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشا گه این خیـــــــــــــــل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

مشق من آن شبـــــــــــــــح شاد شبانگـــاه تویی

 

 

 

دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"
***
نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"
***
برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"
***
ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"
***
دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 4 دی 1390 - 6:37:24 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

آخرین مطالب


سکوت ......


راه استفاده از گوجه فرنگی برای زیبایی13


8 تکه لباسی که هر خانم باید داشته باشد+ مطلب کاربردی


مفيدترين روغن‌هاي گياهي براي انواع مختلف مو


فوت و فن‌های جذاب بودن را یاد بگیرید


میوه ای تابستانی که شما را خوش اخلاق می کند!


طنز: روش شکار شوهر در ایران


راار هایی برای دوست داشتن مردان بدقلق


اندیشه هاااااااااا


متن زیبا ارسالی یکی از دوستان خوب


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

273218 بازدید

33 بازدید امروز

65 بازدید دیروز

486 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem